سروده های آدم


دل به دلداری سپردم ، باز کردم اشتباه

عقل خود را خوار کردم ، دین و ایمان را تباه

با خودم گفتم که روشن می شود چشمم به او

کرد با ناز و ادا ، روز مرا چون شب سیاه

سود و سرمایه به تاراج خطایم رفته است

در حسابم نیست ، الا ناله و سودای آه

داده ام افسار عقلم را به دست دل ، ولی

عشق کورش کرد و مثل بیژن افتادم به چاه

گر چه در فتوای رندان ، دل سپردن واجب است

می دهم فتوا که این واجب ، بود  عین گناه

مانده ام در چارسوی آرزوهای محال

کو عصایی تا بگیرد ، دست این گم کرده راه

ناامیدی چون شبی تاریک بر من خیمه زد

نه ستاره می زند سوسو ؛ نه فانوس ماه

زندگی دریای طوفانی و ما بی بادبان

راه ناهموار و ما  ،مست  بدون تکیه گاه

هر کسی سایه ای دادند از روز ازل

سایه ام کو ، تا بگیرم در پناه او پناه

کوشش بسیار کردم ، تا مگر گنجم دهد

چاه ما را داد و یوسف را ، مقام و مال و جاه

دوش دیدم خواب پیری را  و  پرسیدم از او

گفت : تو با سعی درویشی و او بی سعی شاه

هر کسی دارد گلیم بخت خود را در بغل

 بخت تو در خواب ماند و شد گلیم تو سیاه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی