سروده های آدم

 

در کوله بارش می برد شیطان ، غم نان!

انگار شد با کفر هم پیمان ، غم نان!

"من لا معاش.."دارد این پیغام در خود :

از سینه بیرون می کشد ایمان ، غم نان!

نان خون دل ، نان ناله ، نان اشک است اینجا

شب می چکد از دیده مردان ، غم نان!

این روزها هر آدم خوبی که دیدم

در دل غم نان دارد و در جان ،غم نان!

آزاد مردی می شناسم ، سخت مغرور

در پشت سرخی می کند پنهان ،غم نان!

آن کس که زیر بار نان از پا بیفتد

کاخ غرورش را کند ویران ،غم نان!

روباه بر سفره کباب جوجه دارد

جایی که باشد غصه شیران غم نان!

مرد فقیری در جنوب شهر عالم

هر روز دارد می خورد با نان ،غم نان!

شهری که در قانون خود بیداد دارد

قاضی غم جان می خورد ، دزدان غم نان!

گفتید درد عاشقان درمان  ندارد

دشوارتر زین درد بی درمان ، غم نان!

چون قصه ها ای کاش با یک نقطه ، آری

یک نقطه ، می شد برد تا  پایان غم نان!

چون گرگ ها درندگی در ذات او نیست

دارد همیشه با خودش انسان غم نان!

در بیت بیت شعر خود غم می سراید

در جیب شاعر چیست ؟ یک دیوان غم نان!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی