سروده های آدم

 

درد را دیدند و از درمان کسی حرفی نزد

از غم در دیده ها پنهان کسی حرفی نزد

قصه ها گفتند از آغاز شورانگیز عشق

جمله ای از تلخی پایان کسی حرفی نزد

شعر ها در وصف شیرینی لیلا گفته شد

از غم مجنون سرگردان کسی حرفی نزد

عشق گرچه در جوانی هست شیرین تر ولی

از تپش های دل پیران کسی حرفی نزد

عشق و ایمان را غم نان برد از دل های ما

من نمی دانم ، چرا از نان کسی حرفی نزد

گرگ ها پیراهن چوپان به تن پوشیده اند

پس چرا با گله از چوپان کسی حرفی نزد

مثنوی ها گفته شد از زخم دستان و ترنج

بیتی از چاه و شب زندان کسی حرفی نزد

سال ها در گوش ما گفتند از صبر و سکوت

آیه ای از آدم و عصیان کسی حرفی نزد

راز ها از عالم بالا روایت کرده اند

از خدا گفتند و از انسان کسی حرفی نزد

می شمارد دانه تسبیح هر کس دیده ام

در عمل از عالم ایمان کسی حرفی نزد

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی