سروده های آدم

تا شوم همسایه گل ، خار کردم خویش را

تا تو درمانم شوی بیمار کردم خویش را

تا زلیخای نگاه تو خریدارم شود

یوسف آوارهٔ بازار کردم خویش را

قطره بودم ، داشتم اُمّید دریایی شدن

محو در دریا شدم ، انکار کردم خویش را

گفتم "انت الحق" چو دیدم آیت چشمان تو

با کمند گیسویت بر دار کردم خویش را

چون قلم یک عمر بودم در صراط مستقیم

تا بگردم دور تو پرگار کردم خویش را

ای نگاه مشرقی ات، آفتاب عاشقی

در هوای صبح تو بیدار کردم خویش را

تا مگر حرفی بخوانی از غم پنهان من

سوز پنهان در دل اشعار کردم خویش را

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی