سروده های آدم

۳۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است




aks8

 

بر دوش دل نهاده ام ، باری به نام عشق

ویران شدم ،  به زیر آواری به نام عشق

می خواستم  گلی بچینم  از کمال  دوست

اما به دل نشست از او،خاری به نام عشق

پاییز  پیری  ،  از  کنار باغ  من  گذشت

پر شد سرم  ، ز باد  پنداری به نام عشق

افسون  خط   و  خال  روی  دلبری شدم

پرورده ام در آستین ، ماری به نام عشق

تاوان این گناه  ،  که  ایمانم  ضعیف بود

افتاده ام  ، به  دام  مکاری به  نام  عشق

دزدانه  آمد  از سر  دیوار  دل  ،  شبی

برد عقل را ،به زورافساری به نام عشق

گفتم   مگر  به   همت  تقوا  رها   شوم

کی می شود حریف بیعاری به نام عشق

من  هی   دلیل  عقل  را  تقریر می کنم

دل  می کند  اقامه ، انکاری به نام عشق

در  آرزوی  سر  به  دامان   تو  داشتن

جان داده ایم  بر سر داری  به  نام عشق

اینجا خبر ز شادی و شور و ترانه نیست

ماییم و درد و رنج و بیماری به نام عشق

از  دست   روزگار  گرفته   دلم  ،  اگر

آتش زدم  دوباره  سیگاری  به نام عشق

 

# ادم

سودای سر زلف تو مجنونم کرد

جادوی دو چشمان تو افسونم کرد

در حلقه ی عاقلان عالم بودم

عشق تو از آن دایره بیرونم کرد

#ادم

 

این قلب هزار پاره را بند بزن

بین من و تو دوباره پیوند بزن

هرچند که ما باغ زمستان زده ایم

ای غنچه ! بیا دوباره لبخند بزن

#ادم


 

نیمکت سیمانی سرد است

دانه های برف سرد است

گنجشک ها خاموشند

کلاغ ها خاموشند

فواره ها را بسته اند

 

برگ های حالا قهوه ای

حوصله جیغ کشیدن ندارند

وقتی زیر پا می مانند

 

روی همان نیمکت سیمانی

رو به همان خیابان درختی

نشسته ام

 

زیر همان بید

که حالا گیسوانش سفید شده است

در انتظار بهار

مانند موهای من

در انتظار تو !

 

#ادم


تصنیف عشقم, زخمه ای بر پرده شورم

آواز شوقم ، همنوای  تار و تنبورم

اینجا میان ظلمت  تنهایی  خاموش

در جستجوی جرعه ای از چشمه نورم

مشتاق مهمانی  سیب سرخ عصیانم

در آرزوی  دیدن  حوای  مغرورم

چشمان زیبای تو ذات دل بری دارد

من هم اگر دل داده ام، جان تو مجبورم

سرگشته می رفتم ، میان ناامیدی ها

گرمای  لبخند  شما  شد آتش طورم

قلبم  شبیه  ماهی  و تو مثل دریایی

یک گوشه دل جا بده، از خود نکن دورم


#ادم


تا  نشد غرق  سیاهی ها ،  شبی  فردا  نشد

هیچ کس عاشق نشد ، تا مثل ما رسوا  نشد

در بهشت  زهد و تقوا هم  نمی بینی  کسی

روی  گندمگون  او  دید  و دلش اغوا  نشد

خواستم  دل  را  رها سازم ،  ز بند عاشقی

پینه   پیشانی ام  هم  ،  حافظ   تقوا  نشد

بی وفایی کردی و رفتی  که  تنهایت  شوم

خاطراتت   با وفاتر  بود  و  دل  تنها   نشد

عقل هم می خواست تا روشن شود چشمش به تو

پشت  پا بر پادشاهی  زد ،  ولی  بودا  نشد

سنگ جای قلب دارد هرکه چشمت دید وباز

انقلابی  چون سر  ما  ، در دلش  برپا نشد

بی تو بردم  تشنگی ام را به  سوی آسمان

ابر ساقی شد  ولی  او هم حریف  ما  نشد


#ادم