سروده های آدم

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است



من از نگاه تو با عشق آشنا شده ام

به لطف خنده تو، غرق در بلا شده ام

شنیدم از لب تو حرف های مثل شکر

و بی هوا، به قند تو مبتلا شده ام

خمیده قامتم ، اما نه زیر بار زمان

به روزگار جوانی، ز غصه تا شده ام

ز عافیت طلبی نیست دست ما به عصا

عصا گرفته ام، از آنکه خود عصا شده ام

میان من و تو یک جمع، فاصله افتاد

ببین دوباره برای شما ، شما شده ام

دوام آتش عشقت ، دو شعله بیش نبود

 دوباره چون نی تنهای بی نوا شده ام

گذشت کار من از شرح عاشقی دادن

برو بپرس از آیینه ها، چرا شده ام


#ادم

شبیه باد ، بهار از پی بهار می گذرد

نشسته ایم من و تو و روزگار می گذرد

شبیه من که قرارم ز دست رفت، نسیم

به یاد زلف سیاه تو ، بیقرار می گذرد

تمام ثانیه هایم، پر از خیال تو شد

و لحظه لحظه عمرم، در انتظار می گذرد

اگر به بوی گلی دل سپرده ای ، بدان

که راه خانه اش از کوی خار می گذرد

ببین که می رسد از سوی دشت، پیک غبار

خبر رسید، از این جاده سوار می گذرد

برای گفتن از عشق ، فرصت کمی داریم

بگو ! بگو ! که وقت قرار می گذرد

 

#ادم