سروده های آدم

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

گنج عشقم در دل ویرانه‌ای افتاده‌ام

آتشم، در دامن پروانه‌ای افتاده‌ام

مثل ابراهیم، میل شعله دارم در دلم

مست ایمانم که در بتخانه‌ای افتاده‌ام

نیست لیلایی که تا مهمان طوفانم کند

زلف مجنونم به دام شانه‌ای افتاده‌ام

جرعه‌ای از عشق می‌خواهم که آبادم کند

از خماری گوشه میخانه‌ای افتاده‌ام

گرچه دارم موج صد دریا میان سینه‌ام

در حصار تنگ انگشتانه‌ای افتاده‌ام

چون جوانی، سهم پیری دل ما عقل شد

عاقبت، گیر عجب دیوانه‌ای افتاده‌ام


#آدم




 

پر شد تمام هستی من ازهوای تو

حتی سکوت، با خودش دارد صدای تو

در من حلول کرده ای و خالی از «خود»م

در ذره ذره ام، نشان جای پای تو

هر سو که می کنم نظر، پرازخیال توست

دنیاست پرده ای زنقش چشم های تو

هر کس در این جهان به بلایی دچار شد

بیچاره من که شد دل من مبتلای تو

روز و شبم به ذکر یامحبوب می رود

شاید دری به لطف بگشاید خدای تو

بیمار انتظارم و درمان نمی شود

این درد، جز به بوسه مشکل گشای تو

عمرم گذشت و وعده وصلت ادا نشد

چشم امید دارم اما به قضای تو

زاهد نصیحتم نکن، گوشم گرفته است

درهای وهوی یکسر از روی ریای تو

من داغ عشق بردلم دارم، وای من

تو بی خبر ز لذت عشقی، وای تو

 

#ادم