سروده های آدم

۲۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است




همیشه زندگی این‌گونه نافرمان نمی‌ماند

عزیزی مثل تو، دائم در این زندان نمی‌ماند

دوباره می‌رسد فصل شکفتن، سبز خواهی شد

دل تو تا دو چشمت هست، بی‌باران نمی‌ماند

شبیه صبح، برمی‌دارد از سر چادر ظلمت

و این خاصیت عشق است که پنهان نمی‌ماند

زمان عاشقی را وقف لبخند محبت کن

شتابان می‌گریزد، فرصت جبران نمی‌ماند

سوار آفتاب از دشت‌های لاله می‌آید

چراغ عشق دارد هر که ، سرگردان نمی‌ماند

نشستم بر سر سجاده تقوا و می‌بینم

تو با سیب آمدی و چیزی از ایمان نمی‌ماند

به پایان می‌رسد افسانه ما و شما آخر

برای هیچ‌کس، جز نقطه پایان نمی‌ماند

به دنبال چه می‌گردی که از خوب و بد دنیا

به‌جز یک ‌مشت حسرت در کف انسان نمی‌ماند

قصه باغ گل بی خار را باور نکن

داستان گنج دور از مار را باور نکن

حرف اگر حرف ست ، پنهانی نمی بایست گفت

وعده  پنهانی دلدار را باور نکن

ابله و عاقل ندارد ، چشم دل را باز کن

مست را باور نکن  هشیار را باور نکن

هیچ  کس از راز عالم جز خدا ، آگاه نیست

مدعی صاحب اسرار را باور نکن

" گفت در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست "

سر اگر عاقل نشد ، دستار را باور نکن

دل به قول هر کس و ناکس نمی باید سپرد

حرف هر نامرد لاکردار را باور نکن

از صدای داد و فریاد کسان اصلا نترس

طبل توخالی هر اخطار را باور نکن

عادت کج رفتن از سر کی توان انداختن

ادعای توبه پرگار را باور نکن

"اصل بد نیکو نگردد، زانکه بنیادش بد است"

گربه عابد و پرهیزکار را باور نکن

هر چه از هر جا شنیدی نیست حرف بی غرض

جان من از هر کسی اخبار را باور نکن

عطر می خواهی ببو و زهر می خواهی بچش

وصف های کاسب بازار را باور نکن

شاید این ساز و نوا ، آوای آه و ناله است

تا به چشم خود ندیدی تار را باور نکن

ارزش هر کار هر کس در خلوص نیت است

اینقدر ساده نشو ، رفتار را باور نکن

هر که کاری کرد ، یک جوری پی سود خود است

هیچگاه ، از هیچ کس ، ایثار را باور نکن

قرمه سبزی می پزد هر کس برای دیگری

حرف های یک کمی بودار را باور نکن

شعر یعنی حرف های خوب بی معنی زدن

دل به حرف من نده ، اشعار را باور نکن

حرف های بر زبان رفته ندارد اعتبار

حرف پنهان در نگاه یار را باور نکن

 

من شوره ‌زارم، می‌شود باران من باشی

اندازه یک قطره‌ هم از آن‌ من باشی

یک روز با لبخند ازگل‌ها شکوفاتر

گلدان حسن‌یوسف ایوان من باشی

خسته شدم از این بهشت بی‌خبر از عشق

مهمان یک سیبم کنی، شیطان من باشی

شیرینی «خوشبخت» را احساس خواهم کرد

یک‌شب اگر در خواب هم مهمان من باشی

شعر من از شور حضورت می‌شود شیرین

روزی که شمس شرقی دیوان من باشی

ای گنج پنهان! می‌شود آیا در این ظلمت

فانوس کنج خانه ویران من باشی؟


 

نه سرمستی آرزو

نه سرگرانی نومیدی!

نه رویای شیرین عشق

نه تلخی حقیقت تنهایی

 

نه!

هیچ چیز

مرا به خویش نمی خواند

 

نه هیچ چیز !

زندگی

هنوز
جرعه مرگ را در جام تجربه دارد


بانو اجازه ! می توانم عاشقت باشم

گرچه به ظاهر من نباید لایقت باشم

یک شاعر پیرم که قلب کودکان دارم

از دار دنیا قطره ای طبع روان دارم

دارم حسابی مثل جیبم ، خالی خالی

در طالعم افتاده خطی از بد اقبالی

تقویم عمرم یکسره فصل زمستان است

خورشید بختم پشت ابر تیره پنهان است

در سرنوشتم سهم شادی کم رقم خورده

از بعد بسم الله ، تنها غم رقم خورده

گر چه همیشه خنده بر لب کرده ام سنجاق

پشت نقابش درد هست و غصه هست و داغ

یک زندگی غم خوردم و دم بر نیاوردم

جز شعر ، فریادی ز جانم بر نیاوردم

جز جرعه های زهر ، از ساغر نخوردم من

از دوستان ، جز ضربه خنجر نخوردم من

مجنونم اما ، نیست لیلایی در آغوشم

من بی زلیخا جامه های پاره ی پوشم

شاید که سهم شادی بنده شما هستی

شاید شما شیرینی دنیای ما هستی

بانو اجازه ! می شود لیلای من باشی

من آدم تنهایی ام ، حوای من باشی 


 

کویر بخت ما را فصل باران می رسد آخر

صدای موج ، تا گوش بیابان می رسد آخر

اگر چه سخت می گردد جهان برکام ما امروز

تحمل کن که روزی دور آسان می رسد آخر

ز بی مهری یاران، داغ ها بر قلب  خود داری

صبوری کن که هردردی به درمان می رسد آخر

اجابت می شود این بغض های در گلو مانده

شبی دست دعای ما ، به دامان می رسد آخر

کبوتر با کبوتر می کند پرواز روزی باز

پریشان دل به گیسوی پریشان می رسد آخر

خراب انتظاری و خمار جرعه ای دیدار

زمان مستی چشمان گریان می رسد آخر

غزل های قشنگی ثبت کن در دفتر عمرت

کتاب زندگی روزی به پایان می رسد آخر