سروده های آدم

۲۷ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

بیرون بیا ازاین شب و بشکن حصار را

بسپار دست عقل خود ، این بار کار را

تا کی اسیر دست  یک  دیوانه  مثل دل

گاهی  ببند ،  پای  قلب بیقرار  را

پیرانه سر دوباره  کردی  یاد کودکی

دادی  به باد ، خرمن صبر و قرار را

هرگز به مقصدی که می خواهی نمی رسی

چون  دیگری گرفت عصای اختیار را

بگذر از آن گلی که شد همراه خاروخس

در دست دیگری چو دیدی دست یار را

این روزها به صد بغل گل اعتماد نیست

باور نکن فقط به  یک  شاخه ، بهار را

بر دشمنان  امید  وفا  بسته ای ،  مگر

در چشم دوستان  ندیدی  طرح دار را

اینجا  به  جز غبار نصیبت  نمی شود

بی خود امید بسته ای اسب و سوار را

در انتظار سر شکستن  باش ، نازنین

بازیچه  دلت  چو کردی  روزگار را


بیرون بیار از پشت پرده آفتابت را
از چهره ات بردار یک لحظه نقابت را
مانند مروارید ، پنهان است  چشمانت
من دوست دارم آن نگاه در حجابت را
عمری خمار دیدن روی شما بودم
یک جرعه نذرم کن تماشای شرابت را
از چشمه ات گر چه نصیب من نشد چیزی
نوشیده ام یک عمر، در رویا سرابت را
هرگز فراموشش نخواهم کرد، یادت هست
آن دل تپیدن های پر از التهابت را
وقتی که سوی دست هایت می خزد دستم
در چشم هایت می شود دید اضطرابت را
هر لحظه می پرسم که آیا دوستم داری
تا بشنوم از آن لب شیرین جوابت را
یک روز دل دادی ثواب عاشقان بردی
یک شب بیا تکمیل کن کار صوابت را
حتی به عکسی از شما خوشنود خواهم شد
تا کی بگیرم در بغل خالی قابت را


تو از ما دل بریدی ، ما بریدیم دل از این دنیا

سر ما و جنون و پای ما و دامن صحرا

مرور خاطراتت می کنم وقتی که می بینم

به دنبال تو می گردند، لحظه لحظه اینجا

ندیدم از تو جز نامهربانی ، مهربان من !

گرفتار است هر وعده که دادی پشت یک اما

دهان بستی و گوشم دوست دارد بشنود از تو

به جای سر به زیری ها، جواب تلخ سربالا

میان برکه تنهایی خود خشک خواهد شد

برای زندگی شوری ندارد رود بی دریا

گرفتار پریشانی و سرگردانی و حیرت

نشسته این من بی تو میان جمع ما تنها

دوباره شانه هامان می شود از اشک هامان تر؟

دوباره سایه هامان همدم هم می شوند آیا؟

من آدم می شوم، وقتی ببینم سیب در دستت

بگو! من با چه در دستم بیایم می شوی حوا؟


یک روز مست هیچی و یک‌شب خمار هیچ

وقتی شبیه من، اسیری در حصار هیچ

غرق سراب آرزوهای دلم شدم

آونگ شد حقیقتم بالای دار هیچ

افسار عشق خود به دست عقل دادم و

افتاد زندگانی‌ام در اختیار هیچ

دنیای موج‌خیز پوچی می‌برد مرا

آخر چگونه تاب بیارم من سوار هیچ

دستت نمی‌رسد به چیزی، ای خیال مرد!

در انتظار چیستی در این دیار هیچ

بویی ز گل نصیب دامانت نمی‌شود

انگشت می‌گزی فقط از زخم خار هیچ

چیزی تو را به شهر شادی‌ها نمی‌برد

بی‌شوق عشق می‌شوی آیینه دار هیچ


بدون  تو بودن  ، مگر می شود

مگر روزها بی تو سر می شود

کسی  را  که  دادند  از  تو خبر

ز هر جز تویی بی خبر می شود

به تو سر سپردم ، به اصرار دل

ولی ،  آخرش  دردسر می شود

اگر مست  چشمان  تو  شد  دلی

چو من در دهان  خطر می شود

تو گفتی که حل می شود مشکلم

ولیکن  به خون  جگر می شود

همه وعده های تو، در سررسید

حواله  به   روز  دگر می شود

تو قصد  سفر می کنی   و  دلم

به دنبال تو در به  در می شود

پر و بال  سیمرغ  عاشق تویی

بدون تو بی بال  و پر می شود

مرا  سیل  سودای  تو  می برد

تو را لحظه ای دیده ترمی شود

زدی  آتشم ،  تا  گلستان  شوم

چرا شعله هی  بیشتر می شود

تو  را  می پرستد  خدای  هنر!

اگر  دل شکستن  هنر می شود

امید   همه   زندگی ام   تویی

نکن  نا امیدم  ، اگر می شود

 

در کوله بارش می برد شیطان ، غم نان!

انگار شد با کفر هم پیمان ، غم نان!

"من لا معاش.."دارد این پیغام در خود :

از سینه بیرون می کشد ایمان ، غم نان!

نان خون دل ، نان ناله ، نان اشک است اینجا

شب می چکد از دیده مردان ، غم نان!

این روزها هر آدم خوبی که دیدم

در دل غم نان دارد و در جان ،غم نان!

آزاد مردی می شناسم ، سخت مغرور

در پشت سرخی می کند پنهان ،غم نان!

آن کس که زیر بار نان از پا بیفتد

کاخ غرورش را کند ویران ،غم نان!

روباه بر سفره کباب جوجه دارد

جایی که باشد غصه شیران غم نان!

مرد فقیری در جنوب شهر عالم

هر روز دارد می خورد با نان ،غم نان!

شهری که در قانون خود بیداد دارد

قاضی غم جان می خورد ، دزدان غم نان!

گفتید درد عاشقان درمان  ندارد

دشوارتر زین درد بی درمان ، غم نان!

چون قصه ها ای کاش با یک نقطه ، آری

یک نقطه ، می شد برد تا  پایان غم نان!

چون گرگ ها درندگی در ذات او نیست

دارد همیشه با خودش انسان غم نان!

در بیت بیت شعر خود غم می سراید

در جیب شاعر چیست ؟ یک دیوان غم نان!


تو  را  چون  قطره  تا  دامان  دریا می برد  با خود
و از این  چاه  ،  تا   قصر  زلیخا  می برد  با خود
اگر  بگشایی  از   دل   ،   پای بند   خارها   بودن
چو بوی گل  تو را  این باد  ، هرجا می برد  با خود
بیفکن  بار خود خواهی  ،  اگر  خواهان  خورشیدی
سبک تر شو، تو را  چون  ذره  بالا می برد  با خود
نبرد  امروز اگر  بخت  تو  ،  تا  معراج   چشمانش
نشو  نومید  !  حتما   صبح   فردا  می برد  با  خود
اگر چه  می رود  این  قاصدک  تا  کوی او ، ما را
به  پابوس  لب   شیرینش  ،  آیا  می برد   با   خود
دلت  را راست کن با  دوستان ، چون کج  روی اول
چو خشتی ، این  کجی  را  تا  ثریا  می برد  با خود
مکن  در ساحل  رود  ریا  منزل  ،  که  این  ایوان
نمی ماند  به جا  در سیل  و ما  را می برد  با خود
نشان  مرد  دانا   نیست  ،   جز  آرامش   خاموش
تهی  مغزی ، شبیه  طبل  ، غوغا  می برد  با خود
درخت پر بری  را ماند آن پیر خمیده  قامت  ساکت
شبیه   شعر  آدم   ،  بار  معنا   می برد   با   خود


 

باید به حرف های تو ایمان بیاوریم

یک بار دیگر از بهشت انسان بیاوریم

از یاد برده ایم ، قراری که بسته ایم

خود را دوباره بر سر پیمان بیاوریم

گم کرده ایم راه در بیراهه زمین

وقت است رو به قبله رندان بیاوریم

انگشتری که داشتیم از دوست یادگار

بیرون ز دست حضرت شیطان بیاوریم

تا بگذریم از دل طوفان عقل ها

باید یکی چو عشق ، کشتیبان بیاوریم

بر قلب های خشک و ترک خورده بشر

با نام او طراوت باران بیاوریم

هرچند عصر معجزه دیگر به سر رسید

گر تو عصا طلب کنی، الان بیاوریم

سخت است دل گرفتن از دستان فتنه گر

این سخت را برای تو آسان بیاوریم

گفتیم به آخر غزل نزدیک می شویم

یک بیت را به شیوه رندان بیاوریم:

تا راه کعبه را کنیم بر مردم آشکار

در وصف چشم های تو دیوان بیاوریم



دل به دلداری سپردم ، باز کردم اشتباه

عقل خود را خوار کردم ، دین و ایمان را تباه

با خودم گفتم که روشن می شود چشمم به او

کرد با ناز و ادا ، روز مرا چون شب سیاه

سود و سرمایه به تاراج خطایم رفته است

در حسابم نیست ، الا ناله و سودای آه

داده ام افسار عقلم را به دست دل ، ولی

عشق کورش کرد و مثل بیژن افتادم به چاه

گر چه در فتوای رندان ، دل سپردن واجب است

می دهم فتوا که این واجب ، بود  عین گناه

مانده ام در چارسوی آرزوهای محال

کو عصایی تا بگیرد ، دست این گم کرده راه

ناامیدی چون شبی تاریک بر من خیمه زد

نه ستاره می زند سوسو ؛ نه فانوس ماه

زندگی دریای طوفانی و ما بی بادبان

راه ناهموار و ما  ،مست  بدون تکیه گاه

هر کسی سایه ای دادند از روز ازل

سایه ام کو ، تا بگیرم در پناه او پناه

کوشش بسیار کردم ، تا مگر گنجم دهد

چاه ما را داد و یوسف را ، مقام و مال و جاه

دوش دیدم خواب پیری را  و  پرسیدم از او

گفت : تو با سعی درویشی و او بی سعی شاه

هر کسی دارد گلیم بخت خود را در بغل

 بخت تو در خواب ماند و شد گلیم تو سیاه