سروده های آدم

۱۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

بگذار تا بمانم اینجا ، در حصار خودم

اینجا  درون  آینه ، در  انتظار  خودم

مرا  چه  کار به  دنیای  پر هیاهوتان

دور از شما نشسته ام ،سرم به کار خودم

ببین که هیچ ندارم ز خود به دست خودم

از من  گرفته اید ، حتی  اختیار خودم

در این زمانه پوشیده  از غبار غرور

گم کرده ام خود خودم را، بیقرار خودم

کسی برای کسی گریه هم نخواهد کرد

تنها و دلشکسته ام ، خود داغدار خودم

نه ترشده ست دیده ای ، نه تنگ شد دلی

از گریه های زار من ، بر حال زار خودم

نه دوستی به  برم دارم و نه در بر یارم

بگذار تا  بنشینم ،  دمی  کنار  خودم

دل  سیاه  ندارم  پسند  کار  شما

غریب تر ز غریبم ، در این دیار خودم

آماده ام بیا ، تو ماندی و من رفیق

خود بافتم ، گره زدم ، طناب دار خودم

مثل گلی که هم‌نشین خار می‌شود

آدم به دست عقل، گرفتار می‌شود

یک‌عمر می‌روی و به‌جایی نمی‌رسی

وقتی‌که پای رفتنت پرگار می‌شود

جز پرچم هوس نمی‌ماند در اهتزاز

جایی که عاشقی در آن انکار می‌شود

در سینه غم به‌جای شادی موج می‌زند

هی غصه روی غصه‌ها انبار می‌شود

دل می‌دهی به خط‌وخال دوستی، ولی

در آستین اعتمادت مار می‌شود

بازی مصلحت اگرچه از ریا پر است

در شهر اهل عافیت معیار می‌شود

بازیچه می‌شوی در این بازار رنگ‌ها

آیینه دلت پر از زنگار می‌شود

باید که اعتراض را فریاد سردهی

گاهی سکوت معنی‌اش اقرار می‌شود

آنجا که می‌شود تبر همدوش باغبان

زیباترین درخت دنیا، دار می‌شود

این قصرها که ساختی از آرزوی خود

یک روز بر سر دلت آوار می‌شود

 

کمی آفتاب

چند تکه ابر

یک دریا آسمان

 

هنوز

پرنده ها  آواز می خوانند

درخت ها شکوفه می دهند

گلدان ها پشت پنجره به تماشا می نشینند

یاس ها

از پس دیوار بلند برمی آیند

و آینه ها

لبخند را فراموش نکرده اند

 

مثل دیروز

مثل فردا

امروز

هنوز روز قشنگی است

برای عاشق شدن!

 

حاصل جمع من و تو ما نبود

قطره ای از من در آن دریا نبود

در میان موج موج خنده ات

ساحل آرامشی پیدا نبود

گفته بودی جای من در قلب توست

در میان قلبت اما جا نبود

این مسافرخانه پر مشتری

جای مجنونی چو من شیدا نبود

دور از غوغای تلخ زندگی

خلوتی می خواستم ، اما نبود

عشق زیباست اگر عاشق لیلا باشی

در بیابان جنون غرق تماشا باشی

زندگی فایده اش چیست اگر می خواهی

روز و شب غمزده روز مبادا باشی

جای یک چاله پر آب همان بهتر که

قطره باشی ولی در دل دریا باشی

روزگاری که در آن دوست کند توبه ز عشق

بهتر آن است که دور از همه تنها باشی

ای که با خنده دل از عالم و آدم بردی

وقت آن است که پایان زلیخا باشی

افتاد بر پیشانی ام خط پریشانی
وقتی شنیدم در کنار من نمی مانی
گفتی فراموشت کنم، حرف غریبی بود!
این کار ممکن نیست، خیلی خوب می دانی
از عشق کردی توبه، من اصلاً نمی فهمم
آیا گناه است این‌چنین احساس انسانی؟
آوار شد بر باورت، حس عجیب شک
من ماندم و قلبی شکسته، رو به ویرانی
خود را نکن درگیر دانستن که همراه است
هر خط دانش با هزاران صفحه نادانی
هرگز یقین در تور عقل ما نمی افتد
معنای انسان انتخاب است و پشیمانی
اقرار کن غمگین بی من بودنی، وقتی
این آیه‌های عشق را با گریه می خوانی







 

مثل گلی که در حصار خار و خس باشد

بیزارم از عشقی که در دام هوس باشد

فصلِ بهار و آسمانْ آبی و گلْ خندان

بیچاره آن بال و پری که در قفس باشد

ما را که دل پر می‌زند در حسرت دیدار

حتی نگاه زیر چشمی نیز بس باشد

در شهر نیرنگ و دورویی، اهل‌دل باید

با غصه‌ها همراه و با غم هم‌نفس باشد

جایی که هر ناکس، کسی باشد برای خود

بهتر که آدم بین آنها هیچکس باشد

آنجا که دیگر زندگی شد سخت‌تر از مرگ

ای‌کاش داس مرگمان در دسترس باشد

 

تشنه ام تشنه ، به من یک جرعه شبنم می دهی؟

نیمی از آن سیب سرخت را به آدم می دهی؟

دوست تر دارم بسوزم در نگاه گرم تو

شعله ای از شمع چشمانت به بالم می دهی؟

مثل ابراهیم در آتش ، گرفتار توام

از لبت آیا به من یک بوسه زمزم می دهی؟

من که از شادی ندارم سهم در دنیای تو

قسمتم را لااقل از آن همه غم می دهی؟

زخم دوری تو از صبرم فراتر رفته است

قلب خونین مرا یک نامه مرهم می دهی

سخت کوشیدم فراموشت کنم ، اما نشد

نا زنینم! بی وفایی یاد من هم می دهی؟