سروده های آدم

۱۸ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است





ای من غریبهٔ تو و تو آشنای من

بشنو صدای ناله های بی صدای من

تا با خبر شوی که چه داغی کشیده ام

بال و پری بزن بر این شعله، بجای من

آن جمله های خوب که می گفتی از وفا

یک حرف را وفا نکردی ، بی وفای من !

گیرم که کرده ام خطا، پس بخششت کجاست

از رحمتت که نیست ، وسیع تر خطای من

گفتم : حکیم ! چیست دوای غم دلم ؟

تجویز کرد، خنده هایت را برای من

اصلا تو فکر کن ، که گناه ست عاشقی

بنویس، هر چه عاشقی کردی، به پای من

فردا که می کشند حساب از من و شما

من بسته ام امید، به لطف خدای من

فریاد های از سرِ دردِ، دلِ من است

ربطی به شاعری ندارد حرف های من



جنگ با چشمِ سیاهت سخت بود

دل گرفتنْ از نگاهت سخت بود

راه بیرون بردن از این تیره شب

بی عصای روی ماهت سخت بود

من نوشتم عشق و تو خواندی هوس

حاصلِ این اشتباهت سخت بود

می کنم اقرار بر جرمم ، ولی

کیفرِ بیدادگاهت سخت بود

های های گریه هایم، ساده بود

آه ! آهت، آه! آهت سخت بود

من حلالت کرده ام ، امّا بدان

دل شکستی و گناهت سخت بود

پیروی از عقل کردی عاقبت

بی چراغِ عشق، راهت سخت بود

آدم شو و از عالمِ بالا، بیا پایین

با سیبِ سرخِ عشق، با حوا، بیا پایین

بالا نشستن گرچه شیرین است، مجنون شو

داری اگر در دل غمِ لیلا، بیا پایین

چون قاصدک، دل را به بالِ بادها بسپار

تا دست های عاشقِ تنها بیا پایین

شد بارِغم سنگین تر از تابِ صبوری ها

ای اشک از مژگانِ چشم ما، بیا پایین

می خواستی در سینهٔ دریا کنی منزل

دریاست اینجا، قطره جان! حالا بیا پایین

ما را پروبال پریدن با عقابان نیست

یا دست ما را کن رها و یا بیا پایین

این نردبان! خود خواهی ات را می برد بالا

افتادگی آموز، از بالا بیا پایین

حاشا نکن! از عشقْ داغی بر دلت مانده

چون سیل از دیوارهٔ حاشا بیا پایین

بال و پر پروانه ها را سوختی بس نیست؟

آمد سحر، ای سرکش زیبا بیا پایین

این اسب سرگردان ندارد مقصدی در پیش

درویش باش! از گُرده دنیا بیا پایین

نیست اقرار زبان، همپایه ایمان دل

با حضور قلب امضا می شود پیمان دل

دل بریدی و نمی دانی که بعد رفتنت

مانده روی دوش عقلم، پیکر بی جان دل

عقل می خواهد، مرا با مصلحت میزان کند

عشق اما می دهد فرمان، شوم میزان دل

نیستم دیوانه گاهی گر کنم دیوانگی

عقل هم سر می گذارد، گاه بر دامان دل

عقل می گوید جواب سنگ ها ، جز سنگ نیست

گر شکست او دل ، تو بشکن نیز دل تاوان دل

خرده بر رفتار هر لحظه دگرگونم نگیر

گاه در فرمان عقلم ، گاه در فرمان دل

بی دلی درد بزرگ مردم این روزهاست

کاش یک روزی ببارد آسمان ، باران دل