سروده های آدم

۳۶ مطلب با موضوع «شعر نو» ثبت شده است






 

کمی آفتاب

چند تکه ابر

یک دریا آسمان

 

هنوز

پرنده ها  آواز می خوانند

درخت ها شکوفه می دهند

گلدان ها پشت پنجره به تماشا می نشینند

یاس ها

از پس دیوار بلند برمی آیند

و آینه ها

لبخند را فراموش نکرده اند

 

مثل دیروز

مثل فردا

امروز

هنوز روز قشنگی است

برای عاشق شدن!

 

مثل گلی که در حصار خار و خس باشد

بیزارم از عشقی که در دام هوس باشد

فصلِ بهار و آسمانْ آبی و گلْ خندان

بیچاره آن بال و پری که در قفس باشد

ما را که دل پر می‌زند در حسرت دیدار

حتی نگاه زیر چشمی نیز بس باشد

در شهر نیرنگ و دورویی، اهل‌دل باید

با غصه‌ها همراه و با غم هم‌نفس باشد

جایی که هر ناکس، کسی باشد برای خود

بهتر که آدم بین آنها هیچکس باشد

آنجا که دیگر زندگی شد سخت‌تر از مرگ

ای‌کاش داس مرگمان در دسترس باشد

 

در کوله بارش می برد شیطان ، غم نان!

انگار شد با کفر هم پیمان ، غم نان!

"من لا معاش.."دارد این پیغام در خود :

از سینه بیرون می کشد ایمان ، غم نان!

نان خون دل ، نان ناله ، نان اشک است اینجا

شب می چکد از دیده مردان ، غم نان!

این روزها هر آدم خوبی که دیدم

در دل غم نان دارد و در جان ،غم نان!

آزاد مردی می شناسم ، سخت مغرور

در پشت سرخی می کند پنهان ،غم نان!

آن کس که زیر بار نان از پا بیفتد

کاخ غرورش را کند ویران ،غم نان!

روباه بر سفره کباب جوجه دارد

جایی که باشد غصه شیران غم نان!

مرد فقیری در جنوب شهر عالم

هر روز دارد می خورد با نان ،غم نان!

شهری که در قانون خود بیداد دارد

قاضی غم جان می خورد ، دزدان غم نان!

گفتید درد عاشقان درمان  ندارد

دشوارتر زین درد بی درمان ، غم نان!

چون قصه ها ای کاش با یک نقطه ، آری

یک نقطه ، می شد برد تا  پایان غم نان!

چون گرگ ها درندگی در ذات او نیست

دارد همیشه با خودش انسان غم نان!

در بیت بیت شعر خود غم می سراید

در جیب شاعر چیست ؟ یک دیوان غم نان!


 

نه سرمستی آرزو

نه سرگرانی نومیدی!

نه رویای شیرین عشق

نه تلخی حقیقت تنهایی

 

نه!

هیچ چیز

مرا به خویش نمی خواند

 

نه هیچ چیز !

زندگی

هنوز
جرعه مرگ را در جام تجربه دارد