سروده های آدم

۱۷۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «#ادم» ثبت شده است

سهم من از دنیا بجز بختِ سیاهی نیست

جز چشم پر اشک و گلوی پر ز آهی نیست

من کیستم در این شب تاریکِ دور از تو

یک برکهٔ تنها که در او عکس ماهی نیست

من ماندم و سوسوی شمع خاطراتی دور

این روشنایی نیز، گاهی هست گاهی نیست

افتاده ای در چاه این دل مردگان ای دل

داد تو بیهوده ست ، اینجا دادخواهی نیست

چشم انتظار داوری ، اما نمی دانی !

این مردم دیوانه را در سر کلاهی نیست

عاشق نباش و هر کس دیگر که خواهی باش

جز عاشقی ، در چشم این مردم گناهی نیست

وقتی که دنیا این همه رنج است و تنهایی

رفتن از این غمخانه کار اشتباهی نیست

جنگیدن سربازها را من نمی فهمم

بر صفحه شطرنج هنگامی که شاهی نیست

تا کی تحمل می کنی نامردمی ها را

از ذلت این زندگی تا مرگ راهی نیست

آه ای قلم ، بنویس ! هر چه تلخ تر بنویس

این ناله های تلخ را جز شعر چاهی نیست

تا شوم همسایه گل ، خار کردم خویش را

تا تو درمانم شوی بیمار کردم خویش را

تا زلیخای نگاه تو خریدارم شود

یوسف آوارهٔ بازار کردم خویش را

قطره بودم ، داشتم اُمّید دریایی شدن

محو در دریا شدم ، انکار کردم خویش را

گفتم "انت الحق" چو دیدم آیت چشمان تو

با کمند گیسویت بر دار کردم خویش را

چون قلم یک عمر بودم در صراط مستقیم

تا بگردم دور تو پرگار کردم خویش را

ای نگاه مشرقی ات، آفتاب عاشقی

در هوای صبح تو بیدار کردم خویش را

تا مگر حرفی بخوانی از غم پنهان من

سوز پنهان در دل اشعار کردم خویش را



من حسرت مجسم ام ، من ناامیدی ام

از شاخه های آرزویم، کال چیدی ام

من ساکن خیال خوش بودم ، ولی شما

در جستجوی عشق تا اینجا کشیدی ام

گفتی که یوسفت شوم ، تا مصر آمدم

این بار مثل گرگ، سراپا دریدی ام

الماس بودم و تو با صد بازی زبان

از شیشه ٔ شکسته ای کمتر خریدی ام

گفتم ببین منم که دلم داغدار توست

پا بر دلم نهادی و گفتی ندیدی ام

از من نپرس  کیستی ، من داغ لاله ام

شمعم که پیش پای سحر ، سر بریدی ام

ای کاش من ، دریغ من ، افسوس مطلقم

من حسرت مجسم ام ، من ناامیدی ام

این بال و پر شکسته را پرواز هدیه کن

یک فرصت دوباره ، یک آغاز هدیه کن

این سوگوار بی تو بودن را به خنده ای

شور ترانه ، شادی آواز هدیه کن

تا باز زندگی این نی پر نوا شود

عیسای من ، به من دمی اعجاز هدیه کن

افتاد در سرم هوای سوختن ، بیا!

پروانه را ، یک پنجرهٔ باز هدیه کن

جان و دلم همه نیاز غمزه های توست

قهر و غضب بس است ، قدری ناز هدیه کن

خسته شدم از این همه شب روزهٔ سکوت

چیزی بگو ! به گوش من یک راز هدیه کن

گر نیست این غزل به چشم طبع تو روان

بیتی ز شعر خواجه شیراز هدیه کن

کاش خورشیدی و ابر و آسمانی مانده باشد

برگ زردی از پس باد خزانی، مانده باشد

در دلت از خاطرات روزهای رفته، گاهی

قدر یک "یادش بخیر" از من نشانی مانده باشد

با تو می گویم زمانی قصه های غصه هایم

داغ ها در سینه دارم ، گر زمانی مانده باشد

خوب خواندم درس دل دادن ، اگر یک بار دیگر

فرصتی ، وقتی برای امتحانی مانده باشد

نیست باکم از بلا ، پایان راهم گر تو باشی

می روم تا کربلا  گر نوحه خوانی مانده باشد

خوان به خوان عشق را با شوق دیدارت گذشتم

می شوم رستم اگر هم یک دو خوانی مانده باشد

بار دیگر کاش لب های تو را خندان ببینم

قدر یک لبخند هم در من توانی مانده باشد

دوست دارم سر به دامان تو بگذارم دمی را

کز تمام زندگانی من آنی مانده باشد

کاش وقتی باز می گردی ، برای خیر مقدم

در تن بیمار آدم ، نیمه جانی مانده باشد

می نویسم دردهایم را مگر روزی بخوانی

همدلی گر نیست ، شاید همزبانی، مانده باشد

تا بفهمد درد پنهان مرا ای کاش جایی

حرف اهل دل شناسی ، نکته دانی مانده باشد

 

کسی در سینه دارد می زند طبل عزا امشب

مگر شمر نگاهت کرد، قصد قلب ما امشب

میان قتلگاهم با دل صد پاره افتاده

نشسته سوگوار من غریب و آشنا امشب

نمی تابد بر این ویرانه از امیّد سوسویی

ندارد دور خود پروانه ، شمع اشک ما امشب

پریشان مو، گریبان پاره ، در سوگ تو می گریم

ز دلتنگی نمی گیرد غمت در سینه جا امشب

دلم در حسرت یک جرعه دیدار تو می سوزد

صدای آلعٓطش می آید از این نینوا امشب

دعا کردم ، نکردی استجابت، سنگ دل ! آخر

شکایت می برم از تو به درگاه خدا امشب

لاله بودم،  داغ دیدم ، پَرپَرم کردی چرا

در قفس افتاده، بی بال و پرم کردی چرا

کور بودم ، دست هایت را عصا می خواستم

زهر خاموشی چکانیدی، کَرَم کردی چرا

گفته بودم چشم هایت، شمس شعرم می شود

رفتی و یک مثنوی چشم ترم کردی چرا

در دلم از عشق، صد آتش فشان افروختی

شعله ات می خواستم ، خاکسترم کردی چرا

خواهش "امن یجیب" هر شبم بودی ، ولی

دل شکستی ، ناامید و مضطرم کردی چرا

باورت پشت و پناهم بود، ای شیرین ترین

اعتمادم را نصیب خنجرت کردی چرا

داشتم در دل هوای با تو رفتن تا خدا

سیب از شیطان گرفتی کافرم کردی چرا