سروده های آدم

۷۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غزل امروز» ثبت شده است


به من گفتی : "شما؟"، بیمار عشقم ، غرق حیرانی

چو شیشه صاف و ساده ؛ مثل این شعری که می خوانی

بخوان این برگ های خط خطی سرنوشتم را

نبینی در کتاب عمر من یک حرف پنهانی

یکی چون من دل از کف داده ای، رو می کند بازی

تمام دست هایم یکسره آمد پریشانی

شبیه گل که پروانه خبر دارد ز اسرارش

تمام راز هایم را تو خیلی خوب می دانی

از این دنیا همین دل شد نصیب من که می بینی

کباب دیگران ، آیا تو می خواهی بسوزانی؟

مانند بغض در گلویم گیر کرده ای

ای زندگی! ز زندگی ام سیر کرده ای

موی سپیدم از بهاران گذشته نیست

در آسیاب انتظارم پیر کرده ای

مثل گذشته تلخ و تاریک است و ناامید

آینده ای که پیش ما تصویر کرده ای

دستم به دامن حقیقت دل سپرده بود

پای مرا به مصلحت زنجیر کرده ای

همچون کبوتری پرم از شوق پر زدن

گرچه قفس برای من تقدیر کرده ای

آیات هستی ام همه تعبیر عشق بود

تو با زبان عاقلان تفسیر کرده ای

جز دل نکرده ام به فتوای کسی عمل

ما را به جرم عاشقی تکفیر کرده ای

از دست زندگانی ام جانم به لب رسید

ای مرگ! ای امید آخر ! دیر کرده ای

ما شاخه های خشک را فصل هرس رسید

ای باغبان زندگی! تاخیر کرده ای

ای شعر! ای صدای قلب بی قرار من

گفتم غزل ، به مرثیه تغییر کرده ای

این قلب زخم خورده، درمان می شود هنوز

این ابر دل گرفته، باران می شود هنوز

آوای سبز پای بهاران چو بشنود

این غنچه، بی بهانه خندان می شود هنوز

هرگز نمی کند فراموشت، دل نسیم

با یاد زلف تو، پریشان می شود هنوز

با آیه های روشن چشم سیاه تو

این غرق کفر، مست ایمان می شود هنوز

یک سیب سرخ اگر کند در دست تو ظهور

یک شهر پر ز شور عصیان می شود هنوز

در خاک ما بدم که این دلمرده آدمی

با کیمیای عشق انسان می شود هنوز

ای دل بزن دوباره به دریای عاشقی

کشتی ما حریف توفان می شود هنوز

بسته، زبان اگر چه پیمان با سکوت تلخ

گاهی به یاد تو غزلخوان می شود هنوز

در مسیرِ عبورِ لبخندت

مانده ام تا ظهورِ لبخندت

حرفی از جنسِ آسمان دارد

روشنایی طورِ لبخندت

می نشینم صبور ، برگردد

باز وقتِ وفورِ لبخندت

تلخ تر از نمایشِ اخم است

زندگی بی حضورِ لبخندت

شدم از بر، نگفته هایت را

بس که کردم مرورِ لبخندت

مهربانی دوباره معنا شد

با اشاراتِ دورِ لبخندت

کرد روشن، شبِ سیاهم را

مثلِ خورشید ، نورِ لبخندت

نیست شیرینی لبِ لیلا

دل نشین ، مثلِ شورِ لبخندت

غم ندارم  ز غصه ، تا دارم

تکیه گاهِ صبورِ لبخندت

گفته بودم ؛ نمی شوم عاشق

بیشتر بود ، زورِ لبخندت

باز کن لب ، بگو ! بگو از عشق

لا به لای غرورِ لبخندت

تو اسم اعظم عشقی، تو نام دیگر لیلا

من از دیار جنونم، همیشه بی تو و تنها

تو آن سپیده صبحی، که می شود نوروز

من آن غروب سیاهم، که می شود یلدا

من آن نهال نحیفم که ریشه ام خشکید

من آن شبم که ندارم ، در پی ام فردا

نه ذرّه ام که کند جذب ، مِهر خورشیدم

نه قطره ام که کنم خانه، در دلِ دریا

گرفته دور و برم را حصار خاموشی

تو بی خبر که سکوتت ، چه می کند با ما

امیدْ بسته به تو، مثل من، هزار اگر

در انتظار تو اینجا، من و هزار امّا

پر است خواب من از لحظه های آمدنت

صدای پای تو تعبیر می شود آیا ؟

سهم من از دنیا بجز بختِ سیاهی نیست

جز چشم پر اشک و گلوی پر ز آهی نیست

من کیستم در این شب تاریکِ دور از تو

یک برکهٔ تنها که در او عکس ماهی نیست

من ماندم و سوسوی شمع خاطراتی دور

این روشنایی نیز، گاهی هست گاهی نیست

افتاده ای در چاه این دل مردگان ای دل

داد تو بیهوده ست ، اینجا دادخواهی نیست

چشم انتظار داوری ، اما نمی دانی !

این مردم دیوانه را در سر کلاهی نیست

عاشق نباش و هر کس دیگر که خواهی باش

جز عاشقی ، در چشم این مردم گناهی نیست

وقتی که دنیا این همه رنج است و تنهایی

رفتن از این غمخانه کار اشتباهی نیست

جنگیدن سربازها را من نمی فهمم

بر صفحه شطرنج هنگامی که شاهی نیست

تا کی تحمل می کنی نامردمی ها را

از ذلت این زندگی تا مرگ راهی نیست

آه ای قلم ، بنویس ! هر چه تلخ تر بنویس

این ناله های تلخ را جز شعر چاهی نیست

تا شوم همسایه گل ، خار کردم خویش را

تا تو درمانم شوی بیمار کردم خویش را

تا زلیخای نگاه تو خریدارم شود

یوسف آوارهٔ بازار کردم خویش را

قطره بودم ، داشتم اُمّید دریایی شدن

محو در دریا شدم ، انکار کردم خویش را

گفتم "انت الحق" چو دیدم آیت چشمان تو

با کمند گیسویت بر دار کردم خویش را

چون قلم یک عمر بودم در صراط مستقیم

تا بگردم دور تو پرگار کردم خویش را

ای نگاه مشرقی ات، آفتاب عاشقی

در هوای صبح تو بیدار کردم خویش را

تا مگر حرفی بخوانی از غم پنهان من

سوز پنهان در دل اشعار کردم خویش را

من حسرت مجسم ام ، من ناامیدی ام

از شاخه های آرزویم، کال چیدی ام

من ساکن خیال خوش بودم ، ولی شما

در جستجوی عشق تا اینجا کشیدی ام

گفتی که یوسفت شوم ، تا مصر آمدم

این بار مثل گرگ، سراپا دریدی ام

الماس بودم و تو با صد بازی زبان

از شیشه ٔ شکسته ای کمتر خریدی ام

گفتم ببین منم که دلم داغدار توست

پا بر دلم نهادی و گفتی ندیدی ام

از من نپرس  کیستی ، من داغ لاله ام

شمعم که پیش پای سحر ، سر بریدی ام

ای کاش من ، دریغ من ، افسوس مطلقم

من حسرت مجسم ام ، من ناامیدی ام

این بال و پر شکسته را پرواز هدیه کن

یک فرصت دوباره ، یک آغاز هدیه کن

این سوگوار بی تو بودن را به خنده ای

شور ترانه ، شادی آواز هدیه کن

تا باز زندگی این نی پر نوا شود

عیسای من ، به من دمی اعجاز هدیه کن

افتاد در سرم هوای سوختن ، بیا!

پروانه را ، یک پنجرهٔ باز هدیه کن

جان و دلم همه نیاز غمزه های توست

قهر و غضب بس است ، قدری ناز هدیه کن

خسته شدم از این همه شب روزهٔ سکوت

چیزی بگو ! به گوش من یک راز هدیه کن

گر نیست این غزل به چشم طبع تو روان

بیتی ز شعر خواجه شیراز هدیه کن