شعر آدم

شعر  آدم





7
طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب

۴۵۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ابوالحسن درویشی مزنگی» ثبت شده است

 

اگر چه می رسد از هر طرف آواز درد اینجا

صدای دلنشینی دارد اما ، ساز درد اینجا

غروب عشق از اشک دل ما ارغوانی شد

بیا بنشین! تماشایی ست چشم انداز درد اینجا

نمی داند کسی از حال مشتاقی ما چیزی

نمی گوید زبان داغداران راز درد اینجا

هوای  ناامیدی ، آسمان  تلخ  تنهایی

خیالم بی تو پر شد از پر پرواز درد اینجا

برای لحظه ای دست از سر دل برنمی دارد

تو را دارد بهانه، کودک لجباز درد اینجا

نوای  ناله  نی  از گلوی  بغض می آید

قلم در دست هایم شد غزل پرداز درد اینجا


 

۰ نظر ۲۵ فروردين ۰۱ ، ۰۷:۰۰
ابوالحسن درویشی مزنگی (آدم)

 

دلم گرفته، چرا را کسی نمی داند

دلیل فاصله ها را کسی نمی داند

 

نشسته ام که بیایی به سمت خاطره ها

چگونه، کی و کجا را کسی نمی داند

 

نشانه های تو را گفته ام به مردم شهر

نشان کوی شما را کسی نمی داند

 

هوای هم سخنی کرده ام، ولی اینجا

شماره های خدا را کسی نمی داند

 

برای داغ دلم مرهمی نداشت کسی

نه درد را، نه دوا را کسی نمی داند

 

دلم گرفته از این شهر مرده ای که در آن

حدیث عشق و وفا را کسی نمی داند

۰ نظر ۲۳ فروردين ۰۱ ، ۱۰:۲۳
ابوالحسن درویشی مزنگی (آدم)

 دوباره خنده به دیوار چهره قاب کنیم

به‌جای ناله، دوباره ترانه باب کنیم

زمانه گرچه پر از خار ناامیدی شد

برای هم، گل امید انتخاب کنیم

برای شعر دل ما، اگرچه گوشی نیست

به سبزه‌ها، به شکوفه، به گل خطاب کنیم

چو باد می‌گذرد روزگار و فرصت کم

برای گفتن ازعاشقی، شتاب کنیم

اگرچه مرد پرنده، من و تو پربگشاییم

به یاد دوست، سلامی به آفتاب کنیم

جهان به دشمنی ما دوباره تاس انداخت

بیا که بازی تقدیر را خراب کنیم!

۱ نظر ۲۰ فروردين ۰۱ ، ۰۸:۲۹
ابوالحسن درویشی مزنگی (آدم)

۰ نظر ۱۵ فروردين ۰۱ ، ۱۰:۰۸
ابوالحسن درویشی مزنگی (آدم)

 

 

چراغ روشن خورشید، از تبار شماست

سپیده ای که پس از شب دمید، کار شماست

اشاره ای به تو دارد هلال روشن ماه

زلال آیینه ها نام مستعار شماست

گمان کنم تو همان لیلی مثالی عشقی

که بی شمار ، مجنون در انتظار شماست

لب من و گل گلدان پشت پنجره ها

اگر به خنده شکوفا شد از بهار شماست

من از بهشت به دنبال عشق آمده ام

و سیب، سرخی لب های بی قرار شماست

به شوق دیدن رویت غزل نوشت، قلم

هر آنچه گفتم و خواندی، به افتخار شماست

۰ نظر ۰۷ فروردين ۰۱ ، ۰۷:۰۰
ابوالحسن درویشی مزنگی (آدم)

 

 

بر دوش دل نهاده‌ام، باری به نام عشق

ویران شدم، به زیر آواری به نام عشق

می‌خواستم گلی بچینم از جمال دوست

اما به دل نشست از او خاری به نام عشق

افسون خط‌وخال روی دلبری شدم

پرورده‌ام در آستین، ماری به نام عشق

دزدانه آمد از سرِ دیوارِ دل، شبی

برد عقل را، به زورِ افساری به نام عشق

تاوان این گناه که ایمانم ضعیف بود

افتاده‌ام، به دام مکاری به نام عشق

گفتم مگر به همت تقوا رها شوم

کی می‌شود حریف بیعاری به نام عشق

من، هی دلیل عقل را تقریر می‌کنم

دل می‌کند اقامه انکاری به نام عشق

در آرزوی سر به دامانِ تو داشتن

جان داده‌ایم بر سرِ داری به نام عشق

اینجا خبر ز شادی و شور و ترانه نیست

ماییم و درد و رنج و بیماری به نام عشق

از دست روزگار گرفته دلم، اگر

    آتش زدم دوباره سیگاری، به نام عشق!

۰ نظر ۰۵ فروردين ۰۱ ، ۰۷:۰۰
ابوالحسن درویشی مزنگی (آدم)

۰ نظر ۲۷ اسفند ۰۰ ، ۰۷:۰۰
ابوالحسن درویشی مزنگی (آدم)

 

قلم شکستم و لالم، سخن نمی گویم

دروغ شعر به صد فوت و فن نمی گویم

غریب و بی کس و تنها و در به در شده ام

در این وطن، سخنی از وطن نمی گویم

گذشت دوره مردی و پهلوانی ها

به هر شغاد، یل تهمتن نمی گویم

نشان لطف و صفا نیست، دوستی ها را

دگر ز بوی اویس قَرَن نمی گویم

برای مردم شهری که کوچه باغ ندارد

ز داغ لاله ی دشت و دمن نمی گویم

در این بهار که در باغ، زاغ نوحه گر است

ترانه ی گل و سرو و چمن نمی گویم

دلم گرفته از این عاشقان مست هوس

شما ز عشق بگویید، من نمی گویم

۰ نظر ۲۵ اسفند ۰۰ ، ۰۷:۳۰
ابوالحسن درویشی مزنگی (آدم)

 

گنجِ عشقم در دلِ ویرانهای افتادهام

آتشم، در دامنِ پروانهای افتادهام

مثل ابراهیم، میلِ شعله دارم در دلم

مستِ ایمانم که در بتخانهای افتادهام

نیست لیلایی که تا مهمانِ توفانم کند

زلفِ مجنونم به دامِ شانهای افتادهام

جرعهای از عشق میخواهم که آبادم کند

از خماری گوشه ی میخانهای افتادهام

گرچه دارم موجِ صد دریا درون سینهام

در حصارِ تنگِ انگشتانهای افتادهام

چون جوانی، سهمِ پیریِ دلِ ما عقل شد

عاقبت، گیر عجب دیوانهای افتادهام

۰ نظر ۲۳ اسفند ۰۰ ، ۰۷:۰۰
ابوالحسن درویشی مزنگی (آدم)

۰ نظر ۲۱ اسفند ۰۰ ، ۰۷:۵۲
ابوالحسن درویشی مزنگی (آدم)